تبليغاتX
ثنا


ثنا

پشت آن واژه ایستاده بودم ،سرک می کشیدم تا بیایی،غافل از اینکه آن واژه تویی





















همه چيز از اينجا شروع شد كه آقاي راننده به من گفت ۵۰۰ تومن خرد داريد و من گفتم خودم لازم دارم ببخشيد. من ديگه پياده شده بودم اون موقع،حوصله نداشتم كيف پولمو از اون يكي كيفم در بيارم.

من "حوصله "نداشتم ،نه اينكه لازم داشتم!

دخترك از اون طرف زل زده بود به منو مي خواست ازش يه فال بخرم. من حوصله نداشتم ،نه اينكه باز روشنفكريم گل كنه و بگم اين پول به كجا خواهد رفت؟

از يه طرف ديگه دوست نداشتم از يه عالمه كاغذي كه داشتم يه برگش رو بدم به اون آقاهه. دوست نداشتم؟ نه حوصله نداشتم، آخه مگه وسط خيابون از آدم كاغذ مي خوان؟

براش آبم نبردم، قيافمو كردم اينجوري كه ":(" يعني حوصله ندارم برم براش آب بيارم.اونم نمي دونم چي گفت تو دلش.

قول دادم تموم كنم هرچي زودتر اين "كافه پيانو"رو تا برم بازم" زودتر" با آخرين نفس هايم رو كه هرچي مي گردم پيداش نمي كنم بخرم ولي حوصله ندارم قبول كنم اين زودتر تموم كردنو.

انقدر دلم بعضي وقتا خواسته چايي وسط كار، ولي من حوصله نداشتم برم بريزمش تو ليوانم، چايي رو مي گم.

بعداز همه ي اينا كلي خودمو سرزنش كردم به خاطر خرد نكردن پول راننده و فال نخريدن از اون دختركو نبردن آب براي اونو، تموم نكردن هرچه زودتر كافه پيانو رو، چايي نريختن برا خودمو......ديگه چي؟

"كودك درونم" كه بدجوري خواستي بزني اين حرفارو، حالا راحت شدي ؟من كه بي حوصله نيستم ،

"تو "بي حوصله اي.

نوشته شده در هشتم آبان 1388ساعت 21:44 توسط زهره شمس| |

"دلتنگي ها ي آدمي را باد ترانه اي مي خواند،روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيردو هر دانه ي برفي به اشكي نريخته مي ماند"

تكيه دادم بودم سرم را به جسمي سخت.

ابر، بالاي سرم بود.

از پشت شيشه مي ديدمش، ابر را مي گويم.

خلوت بود اطرافم.

"براي تو وخويش چشماني آرزو مي كنم كه چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند،گوشي كه صداها و شناسه ها را در بيهوشي مان بشنود،براي تو و خويش" روحي" كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد و زباني كه در صداقت خود،ما را از خاموشي خويش بيرون كشد و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده است سخن بگوييم."

من حس خوبي دارم حالا.

احساس مي كنم همه فهميده اند كه من دارم اين حس خوب را.

درحركتم...

روحم نيز انگار .

صداي پرحجمي دارد و من چقدر دوست دارم صداي پر حجم را.

دخترك به من خيره شده!

"از بخت ياري ماست شايد كه آنچه مي خواهيم يا به دست نمي آيد يا از دست مي گريزد"

با موسيقي آرام.

همچنان در حركتم...

"مي خواهم آب شوم در گستره ي افق، آنجا كه دريا به آخر مي رسد و آسمان آغاز مي شود .مي خواهم با هر آنچه مرا در برگرفته يكي شوم،حس مي كنم و مي دانم، دست مي سايم و مي ترسم. باور مي كنم و اميدوارم كه هيچ چيز با آن به عناد برنخيزد."

روبروي من حالا سبز شده.

ديگر قابل توصيف نيست.

رفتن،صداي شاملو، آسمان،ابر، سبز.

لذت وافري داشت، دقايقي با اين ها بودن.

نوشته شده در نهم مهر 1388ساعت 17:28 توسط زهره شمس| |

داشتم مرورمي كردم پست هاي اولين سال شكل گرفتن وبلاگم رو، ديدم بعضي جاها چقدر" توصيه" كردم، بعضي وقت هاچقدر"اغراق" .چقدر "صداقت" داشتم برخي مواقع و چقدر "تنفرم" از دروغو فرياد زدم.چقدر"بهتر"مي تونستم بنويسم وچقدر "يكنواخت" بوده بعضي ازپست ها. چقدر "لذت"بردم ازبعضي ازواژه ها و عباراتي كه ازشون استفاده كردم و چقدر "بدم "اومده از بكار بردن برخي از كلمات. خلاصه ولي، از بين همه ي اون" بدم اومدنا" و" خوشم اومدنا" احساس كردم اين پست چقدر "خوبه" .

همیشه ازآدم هایی که دوست دارند "به زور" دیده شوند، خوشم نمی آید. آنها در زندگی شان هیچ کاری نکرده اندتا خود" بهانه"ای باشند برای دیده شدن .خوب نیست. این نمی تواند هیچ وقت خوب باشد.

همیشه از آدم هایی که زود،ازکوره به درمی روند،خسته می شوم ودرموردشان فکرمی کنم که...که...فکری نمی کنم.

همیشه نسبت به آدم هایی که نمی توانند به راحتی حرف از آن چه در دلشان است -وتا ابد انگار می خواهد باقی بماند- بزنند به معنای واقعی کلمه، حس خوب و مطلوبی نداشته ام.

همیشه دوست داشتم آدم هایِ سراسر"بااخلاق"در مسیر زندگی ام قرار بگیرند و من درکشان کنم، بودند، اما همه چیز تقصیر خودِ خودِ من بوده و است.

همیشه دوست داشتم زندگی بروفق مرادِ من نباشد، این گونه بوده اما.......خود بروفق مرادم گاهی تغییرش دادم و لطمه دیدم از آن.

همیشه فهم عمیقی نسبت به اطراف واطرافیانم پیدا نکردم وحس کردنشان را مفیدِ فایده ندانستم و نفع بردم در این ورطه. از این بابت خوشحالم و پشیمان نخواهم شد.

همیشه از آدم هایی که زیاده قانع هستند ،عصبانی می شوم ودوست دارم این عصبانیت را.

همیشه ازآدم هایی که زبانشان فقط به "اعتراض "گشوده می شود، فراری بوده ام و مفید بوده برایم این، از صحنه به در شدن.

هميشه از آدم هايي كه نمي توانند ببينند بروفق مراد بودن اوضاع ديگران را، به معني واقعي كلمه متنفر بوده ام و چه حس زيبايي بوده اين احساس برايم.

همیشه......

وهمیشه ها

هیچ درزندگی مطلق نیست. همیشه معتقدم آدم هایی که می گویند "همیشه"اشتباه می کنند چرا که جایی از زندگی خودحتما"خسته" شده اند،خوششان نیامده است ،حس "خوب" و مطلوبی داشته اند، همه چیز تقصیر خودِ خودِ آن ها نبوده است،"نفع" نبرده اند، "عصبانی" نشده اند و فراری هم نبوده اند،آن ها "پشیمان" هم حتی شده اند.

نوشته شده در هفدهم شهریور 1388ساعت 23:13 توسط زهره شمس| |

 

امروز ،روز تولدم بود.

هنوزهم از اينكه هستم، خوبم.

۲۵ ساله شدم،

يعني ۲۵ سال از انتخاب خدا و دست گذاشتن او بر من، براي اينكه باشم مي گذرد.

من فرصتي دارم يا نه ،نمي دانم ،

اما

خوبم هنوز

از اينكه هستم.

نوشته شده در ششم شهریور 1388ساعت 19:14 توسط زهره شمس| |

در شاهراه ها

-درازدحام سرعت و آهن-

كه در كرانه هايش ديگر گياه نمي رويد

و اعتبار بودن و نابودي

تنها تصادفي ست كه از سرگذشته است

ديگر به عشق چه انديشي؟

مجنون براي خويش بيابان داشت

ومي گذاشت

با جمله ي وحوش

                      راز دل خويش ،درميان

فرهاد

با ضربه هاي تيشه

اندوه عشق را

با كوه مي سرود

امروز

درشهرو بيابان

طومار جاده هاست

-انبوه زار سرعت و آهن-

ونيست

با هيچ كس توان شنيدن

شاعر

آن عاشق قديمي

در زير بر الم

                        پير مي شود

معشوق

در ازدحام شهر

در اجتماع اين همه تبعيض

                       دلگير مي شود

معشوق

پشت درسفارت

دريك صف طويل

در انتظار ويزا نشسته است

شاعر

در انتظار چاپ كتابش

درپشت باجه ي سانسور

                       تنها نشسته است

"حميد مصدق"

نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1388ساعت 18:36 توسط زهره شمس| |


Design By : Night Skin